تبلیغات
پرستاری - در روز پرستار و جشن پرستاری بر من چه گذشت!!!
Image result for ‫عکسطبیعت‬‎
چند روزی بود که در بین همکاران همهمه چشن درون بخشی روز پرستار میپیچید .همکاران دست به دست هم دادیم و مبلغی را روی هم گذاشتن تا بتوانیم تدارکی را جهت جشن مهیا کنیم . بعد از کلی پی گیری چند تا از همکاران مبلغی رو جمع کردن و قرار شد هدیه ای برای سر پرستار گرامی تدارک دیده شد و هر کسی تدارک قسمتی از مایحتاج چشن رو به عهده گرفتن .همه چیز به خوبی پیش رفت .
روز چشن تدارکی که به عهده من بود خرید نون و ظرف یک بار مصرف بود . من با شوق ذوقی که داشتم و با این که شب کار هم بودم اون روز صبح نخوابیدم و به دنبال کار های شخصی دیگر و خرید وظایف تدارکاتی رفتم . ساعت دوازده و نیم به بیمارستان وارد شدم .بدو ورود ماشین یکی از همکاران خاموش شده بود که که با تجربیات شاکرد مکانیکی خودم درستش کردم . وقتی با تمام ذوق و شوق و نون به دست وارد بخش شدم ولوله ای به پا بود . همین که نگاهم به بخش افتاد چشمانم رو چند بار باز و باز تر کردم .بخش خیلی شلوغ بود اول فکر کردم که اذدحام همکاران است ولی بعد از لحظه برسی متوجه شدم که این اذدحام همراهیان است . تدارکات رو یک کناری گذاشتم . دوستم به سختی مشغول کار بود .در همان حال یک پذیرشی جدید آمد. برای اینکه همکاران صبح کار هم بتوانند به جمع چشن گیرنده‌ها ملحق بشن من رفتم تا کارهای بیمار جدید رو انجام بدم.وقتی که با لباس شخصی به سر بیمار رسیدم با تعجب خاصی داشت منو نگاه می کرد.به راحتی سوال ها ی توی ذهنش رو می شد پی برد.من بدون توجه به تعجبش سریع نمونه ها رو گرفتم ،بنده خدا تازه فهمیده بود که منم پرستارم.خلاصه بعد کمکی کمک کارها سبک شد و من و دوستم برای چشن به اتاقی که تو بخش بهش اتاق عمل می گوییم رفتیم. اتاق کوچکی است. تقریبا همه همکاران حضور داشتند.به زور گوشه ای جا گرفتم. همه در حال عکس گرفتن بودن.چشمانم به میز پر خوراکی افتاد . سالاد الویه، ژله، میوه و...به طور چشم گیری چیده شده بودن.خلاصه بعد مدتی شروع به خوردن کردیم . تازه وسط های لذت بردن ساندویچم بودم که که یکی از همکاران اومد و گفت که اعزام مشهد داری. لقمه توی وسطای گلویم گیر کرده بود.بهش گفتم می مردی بعد از چشن می گفتی.خلاصه نفهمیدم بقیه چشن چطور گذشت .از یک طرف بی خوابی و خستگی شب گذشته و از طرفی خستگی راه اعزام توی ذهنم می پیچید. و با تمام خستگی و بی جشنی به اعزام رفتم .بعد از اعزام وقتی که با چشم های پف کرده و پاهای واریسی به خونه برگشتم خبر از جشن ویژه پرستاری که همسرم برام تدارک دیده بود پی بردم.
انگار اب خنکی بر  تمام خستگی هایم ریختن . چشمانم مانند چشم های سحر خیزان به وسعت خورشید شد و با لذتی که از جشن بردم و تعداد زیر شلوار!!! و لباس زیر!!!! هایی که هدیه گرفتم روز خاطره انگیزم رو به پایان رسوندم . 

    الهی چنان کن که سر انجام کار تو خوشنود باشی وما رستگار    

برچسب ها: خاطره، خاطرات پرستاری، جشن روز پرستاری،

تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1396 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : احمد طاعتی | نظرات